نميتوان صحبت از مطالعات فرهنگي كرد اما موضع آن را در قبال مفهوم فرهنگ روشن نكرد. من شما را با تعاريف متنوع فرهنگ خسته نميكنم؛ اما دستهبنديهايي از فرهنگ شده كه به دو دسته از آنها اشاره ميكنم. اسپيلمن دستهبندي سه گانهاي انجام داده كه در آن تمام تعاريف فرهنگ را ذيل سه گروه قرار داده است؛ الف ـ فرهنگ به عنوان خصلت كلي گروهها و جوامع، ب ـ فرهنگ به منزلة قلمرو مجزايي از نمودهاي انساني و ج ـ فرهنگ به مثابه فرآيند معناسازي.
در برداشت اول، فرهنگ به عنوان خصلت كلي گروهها و جوامع، چيزي است كه اعضاي درون جامعه را به هم پيوند ميزند و درون را از بيرون متمايز ميكند. اسپيلمن ريشة اين تعريف را به اروپاي قرن نوزدهم مرتبط ميداند كه نوعي برتري جويي ميان جوامع ديده ميشود و اين مطالعات را براي نشان دادن نوعي برتري فرهنگي و يا فروتري فرهنگي انجام ميدادند.
در معناي دوم به داخل جامعه ميآييم تا با مفهوم فرهنگ و صفت فرهنگي، بين عناصر خاصي از درون جامعه، جدايي ايجاد كنيم. اين دسته از تعاريف بر جدا كردن فرهنگي و غير فرهنگي متمركزند. در دستة اول نوعي سلسله مراتب بين جوامع فروتر و فراتر ديده ميشود و در دستة دوم نوعي رتبهبندي كارها و مصنوعات بشري مطرح ميشود. مثلاً فعاليتهاي اقتصادي كم ارزش و نوشتن كتابي مثل بوستان سعدي ارزشمند تلقي شود؛ در اينجا هم نوعي سلسله مراتب وجود دارد. در دستة سوم، فرهنگ نوعي فرآيند معناسازي تلقي ميشود و هدف، توضيح معاني مختلف كردارها و تاثير آنها بر زندگي اجتماعي فرد است. اسپيلمن تعريف سوم را بر دو تعريف ديگر ترجيح ميدهد.
اما دستهبندي ديگري را ايدِلز با بيان سه كاربرد فرهنگ مطرح ميكند. الف) تعاريف زيباشناختي و انسانشناسانه يا انسان گرايانه از فرهنگ، كه منظور از آن فرهنگ والا است؛ ب) تعاريف اتنوگرافيك از فرهنگ، يا فرهنگ به منزلة كل شيوة زندگي و ج) تعاريف نمادي از فرهنگ، يا فرهنگ به منزلة نظامهاي نمادي مشترك. در دو تعريف اول دستهبنديهاي اين دو نفر به هم شبيه است. اما در تعريف سوم قدري با هم تفاوت دارند.
تعاريف زيباشناختي برگرفته از مفهوم Cultivation يا فرهيخته ساختن افراد است. در اين برداشت، فرهنگ به مثابه كردارها و توليداتي با ارزش والا و انساني تصور شده و هر چه غير فرهنگي باشد جزء كارهاي پست و فرومايه تلقي ميشود. تعريف زيباشناختي مشكلاتي دارد، از جمله اينكه فرهنگ ويژگي افراد در نظر گرفته ميشود تا جامعه، در صورتي كه فرهنگ مقولهاي اجتماعي است تا فردي. مشكل ديگر، نگاه نخبهگرايانه به فرهنگ است كه اتصال بين امر فرهنگي و امر اجتماعي به سختي برقرار ميشود. وقتي بخشي از جامعه را با نام فرهنگ بخوانيم و آن را در مقامي بالا و برتر قرار دهيم به سختي بتوان بين اين بخش و بخشهاي به اصطلاح فروتر جامعه ارتباط برقرار كرد.
در تعريف اتنوگرافيك كه تعريف انسانشناسان است، فرهنگ به مثابه كل جامعه است. اشكال تعريف مذكور آن است كه تمام جامعه ذيل مقولة فرهنگ خلاصه ميشود. در آن صورت مرز تمايز جامعه و فرهنگ به سادگي روشن نيست. در اينجا، ديگر تعريف نخبهگرايانه وجود ندارد. در تعريف سوم فرهنگ به عنوان الگوهاي نظامهاي معاني و نمادهاي مشترك در نظر گرفته ميشود. تصورات نمادين از فرهنگ از دهة 60 به بعد در جامعهشناسي معمول شد و تحت تاثير گيرتز است.
اين توضيح فشردهاي بود از مواضع موجود در قبال فرهنگ، اما فهم اينكه خود مطالعات فرهنگي چه برداشتي از فرهنگ دارد در قالب تعريفي مشخص نميگنجد. به عقيدة من، بهترين شيوة فهم موضع آنها در قبال فرهنگ، نگاه به چگونگي تكوين اين رشته است. اساساً در اين رشته از بدو پيدايش، نوعي موضعگيري نسبت به مقولة فرهنگي در نزد ساير متفكرين وجود داشته مبني بر اينكه چه چيزي را فرهنگي بدانيم. بنابراين، در روزهاي آتي به تاريخچة يا ريشه هاي فكري مطالعات فرهنگي ميپردازم؛ با اين هدف كه موضع آنها در قبال مفهوم فرهنگ روشن شود.