تبليغاتX
قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

وبلاگی است در حوزه مطالعات فرهنگی

در طي دهه 1950 چپ انگليسي در صدد ارائة راه سومي در قلمرو فرهنگي و سياسي بر آمد كه حد واسط  لي وسيسم از يك سو و سوسياليسم ماركسي از سوي ديگر قرار داشت. (لي وس به دليل موضع انفلابي ، اقتصادگرايي و جزميت ماركسيسم، مخالف اين نحلة فكري بود.) سياستي كه اين گروه پيش گرفت به سياست چپ جديد و نظريه آنها هم به فرهنگ گرايي چپ معروف شد كه بنيان آن را مي توان در سه چهرة كليدي يافت: ايي. پي. تامپسون ، ريچارد هوگارت و ريموند ويليامز. 

ادوارد تامپسون در كتاب « ايجاد طبقه كارگر انگليس » ( 1963 ) نوعي تاريخ از پائين را نوشت و در آن زندگي، تجربيات، باورها، نگرش ها و كردارهاي طبقة كارگر يا مردم معمولي انگليس را مورد توجه قرار داد. اين شيوة تاريخ نگاري به جاي فرهنگ والا كه موضوع مورد مطالعه روشنفكران اهل ادب بود تجربة زيستة گروه هايي از مردم را مورد بررسي قرار داد كه قبلاً ارزش بررسي نداشته است. به علاوه، از طريق اين آثار، ماركسيسم تاثيرات اوليه خود را بر ظهور رشته مطالعات فرهنگي نمايان مي سازد. صِرف تأكيد تامپسون بر مفهوم طبقه خود گوياي اين تاثيرگذاري است. اما تامپسون طبقه را پديده اي تاريخي مي داند كه مردم آن را خلق مي كنند. ظاهراً تامپسون به اين ايده ماركس دلبستگي زيادي داشته است كه « انسان ها تاريخ خود را مي سازند اما نه به شكلي كه خود مي خواهند بلكه تحت شرايطي معين». به اعتقاد وي طبقه يك چيز نيست بلكه مجموعه اي از مناسبات و تجربيات اجتماعي  است.  وي طبقه را بر مبناي اشتراك در جايگاه افراد در نظام توليد اقتصادي يا به تعبير ماركس نسبت افراد با ابزار توليد تعريف نمي كند بلكه به اعتقاد وي طبقه زماني ظاهر مي شود كه برخي افراد بشر در نتيجة تجربياتي مشترك حسي از هويت مشابه ميان خود احساس كنند كه ممكن است برخلاف احساس ديگران با منافع متفاوت باشد.

مانند تامپسون، ريچارد هوگارت نيزدر كتاب خود « كاربردهاي سواد » فرهنگ طبقة كارگر انگليس را مورد مطالعه قرار مي دهد. وي در اين كتاب تغييراتي را كه اين طبقه در طي سال هاي 1930 تا 1950 تجربه كرده مورد بررسي قرار مي دهد.  فرهنگ مشترك يكي از مفاهيم مهمي است كه مورد توجه هوگارت بود. برخلاف سنت اهل ادب هوگارت با اين مفهوم، احساس همدلي و وحدت بيشتري با مردم و توده ها دارد تا روشنفكران. از همين روست كه هرچند هوگارت نيز مانند روشنفكران اهل ادب دغدغة رابطة ميان هنر و جامعه را دارد اما اين رابطه خصلتي متفاوت دارد. اولاً، هوگارت برخلاف ديدگاه روشنفكران اهل ادب تصور نمي كرد كه هنرها ضرورتاً به كرداري بهتر در جامعه منجر شوند بلكه موضوع آن است كه مؤانست با آثار هنري و ادبي فقط تخيل انسان ها را تقويت مي كند كه مي تواند در خدمت خصال نيكو قرار گيرد. وي كه زمان جنگ جهاني را تجربه كرده بود به اين ايده مي انديشيد كه گسترش احساس زيباشناختي لزوماً نافي وحشي گري و رفتار سياسي ساديستي نيست. دوم آنكه، مسئله اساسي هنرمندان زمان خود را فاصلة آنان با جمعيت مي داند. نتيجة اين فاصله و دوري آن است كه نقد حساب شده اي از جامعه حاصل نشود. در اينجا مفهوم همدلي اهميت دارد؛ اگر بناست كه هنر راهي براي گفتگو و به دنبال آن تأسيس فرهنگي مشترك و حس انسانيت مشترك بينجامد همدلي در هنر اساسي است. يك بار ديگر فرمول روشنفكران اهل ادب در اينجا تكرار مي شود و آن تأكيد بر آموزش و افزايش دانش  آگاهي فردي است.  هدف نهايي آموزش تشويق افراد به كسب زندگي كامل تر و تصميم گيري مستقل تر است. اما برخلاف پيشيانش مراد وي از آموزش انتقال فرهنگ برگزيده نيست بلكه به معناي رشد تخيلي پاسخگو و مسئول است.  
+ نوشته شده در  ساعت 21:12  توسط محمد رضائی  | 

لي وس از دهة 1930 به انتشار آثار خود پرداخت؛ فرهنگ و محيط ( 1923 ) اولين كتاب او بود. وي به همراه همسرش كيو. دي. لي وس در كمبريج نشرية اسكروتيني را بنيان نهاد. لي وس در اين نشريه مقالاتي را در زمينه نقد ادبي، آموزش و نقد اجتماعي مي نوشت. ايدة محوري مباحث وي اين بود كه ادبيات از زندگي جدا نيست. لي وس مدافع اين شعار آرنولد بود كه ادبيات نقد زندگي است.

عمدة توجه لي وس ناظر بر چيزي بود كه خود آن را شرور جامعه انبوه مي خواند. اين نوع جامعه تكنولوژيكي ـ بنتامي بر پيشرفت هاي صنعتي و راه حل هاي سود باورانه تاكيد دارد؛ آمريكا مظهر چنين جامعه اي بود. لي وس در نقد چنين جامعه اي ديدگاهي شبيه آرنولد دارد. توليد فرهنگي انبوه كه حاصل گسترش ماشيني شدن است و به دنبال آن پائين آمدن معيار كيفيت زندگي و ذوق زيباشناختي مضموني آرنولدي از فرهنگ را تداعي مي كند. جامعه اي كه لي وس به نقد آن پرداخت متضمن استانداردسازي و هم سطح كردن در حوزه هاي كالاهاي مادي و گسترش آن در ساير حوزه هاي زندگي نظير فيلم و سينما و تبليغات است. از همين روست كه با اين دسته از صنايع هنري مخالفت مي ورزد.

لي وس خواستار جامعه اي ارگانيك با نظمي سلسله مراتبي بود كه در آن آميزه نخبه گرايي و دموكراسي شكل اصلي حاكميت تلقي مي شود. چه در بحث آرنولد و چه  لي وس احساس توام با بيم و اميد نسبت به دموكراسي وجود دارد. آنها از يك طرف دموكراسي را به واسطة مجالي كه براي حاكميت طبقة متوسط فراهم مي سازد ارج مي نهند اما پيرو تعلق خاطرشان به نظم سلسله مراتبي در جامعه از عوامانه شدن امور و حضور توده در جامعه به عنوان نيروي موثر بيم دارند. لذا دائماً در اين انديشه بودند كه نقصان دموكراسي به شكلي تعديل شود. به عقيده لي وس دموكراسي بايد با معيارهاي متعالي آشتي كند. از اين رو نخبگان بايد به واسطة كانون فرهيختة قوي در جامعه نظارت شوند. بد نيست به اين نكته اشاره شود كه به نظر لي وس دو گروه نخبه در دموكراسي وجود دارد: نخبگان سياسي كه مسئول رهبري جامعه اند و نخبگان فرهيخته كه مسئول نظارت بر گروه اول اند تا دموكراسي به افول معيارهاي عالي در جامعه منجر نشود.

 لي وس دو تعبير از فرهنگ داشت: الف ـ شناخت دقيق هنر و ادبيات و ب ـ فرهنگ مبتني بر نخبگان. بر خلاف لي وس آرنولد حداقل از اينكه فرهنگ در دسترس همه باشد پشتيباني مي كرد اما لي وس به صراحت مي گفت كه فرهنگ دارايي اقليت ادبي است. وي حتي خواستار محدوديت ورود به دانشگاه ها بود. با وجود اين لي وس فرهنگ را نيروي اصلاح گر جامعه مي دانست كه مي بايد از طريق آموزش برگزيدگان به حفظ  و نگهداري سنت فرهنگي انگليسي منجر شود.

همان طوري كه گفته شد سنت نقد ادبي، فرهنگ  را در كنترل هنر مي دانست كه درذات خود متضمن به رسميت شناختن ويژگي و خاص بودگي است. اين امر به ويژه در آثار آرنولد نمايان است چون اعتقاد داشت كه هنر حقيقت برتري دارد با كاركرد هاي خاص. بعدها خواهيم ديد كه مطالعات فرهنگي از مركزيت نقش هنروالا در جامعه فاصله گرفته ودر كنار آن اشكال ديگر هنري را نيز مورد بررسي قرار مي دهد. وانگهي، در سنت ادبي رمانتيك نقد اخلاقي جامعه محوري است. در اين سنت جامعه دچار كاستي هايي است كه فقط از طريق تزريق نوعي خاص از فرهنگ كه امري متعالي است درمان مي گردد. بعدها مطالعات فرهنگي با به رسميت شناختن حوزه هايي از فرهنگ كه خارج از قلمرو مطالعه قرار داشتند اين نوع نگاه آسيب شناسانه را تعديل كرده و هر چند خصلت انتقادي را از سنت نقد ادبي به ارث مي برد اما ماهيت متفاوتي به آن بخشيد.        
+ نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط محمد رضائی  | 

مرسوم است  كه شروع مطالعات فرهنگي را به انتشار كتاب كاربردهاي سواد (1958) اثر ريچارد هوگارت و آثار ريموند ويليامز نظير انقلاب طولاني ( 1961) و فرهنگ و جامعه (1958 ) نسبت دهند. اما هوگارت و ويليامز تحت تأثير سنت منتقدان فرهنگ هستند كه شاخص آنها ماتيو آرنولد و اف. آر. لي وس بودند. شرح مفصل آثار و معاصران اين دو در كتاب منتقدان فرهنگ اثر لزلي جانسون آمده است.[1]

آرنولد نويسندة دوره ويكتوريايي در نيمة قرن نوزده بود. وي آغازگر بسياري از مسائل و موضوعاتي بود كه روشنفكران اهل ادب انگليس سال ها پس از او مطرح كردند. شاخص كار آرنولد اين بود كه با برداشتي از فرهنگ به سراغ نقد اجتماعي رفت. دورة آرنولد همزمان بود با قانون آموزش عمومي 1870 ، ضعف كليسا و مذهب در زندگي روزمره مردم و تاثيرات بالقوة بازار روزنامه هاي كثير الانتشار و بنگاه هاي نشر. حاصل اين تحولات به عقيدة آرنولد در برخي موارد زوال بسياري از فضائل اجتماعي بود. همة اصرار آرنولد اين بود كه مي بايد نيرويي در جامعه باشد تا مردم را در خدمت آرماني برتر از آرمان هاي فرد عادي قرار دهد. اعتقاد به وجود حداقل دو آرمان برتر و فردي در بحث آرنولد ما را به نظمي سلسله مراتبي رهنمون مي شود كه آرنولد به ضرورت وجود آن درجامعه اعتقاد داشت. تا قبل از دورة مورد مطالعه آرنولد اين نظم به واسطة حاكميت اشراف يا اريستوكراسي در جامعه برقرار بود.  اما اريستوكراسي به اعتقاد آرنولد رو به ضعف رفته بود. از اين رو آرنولد دولت را نيرويي تلقي مي كرد كه مي تواند هدايت جامعه به سوي آرمان هاي بلند جمعي را به عهده بگيرد.

از سوي ديگر آرنولد هميشه نگران پديده آمريكايي شدن بود. منظورآرنولد از آمريكايي شدن اعتياد مردم به ابتذال است كه بر نبود معيارهاي متعالي دلالت دارد. به بيان ساده آثار ديكنز نمونه اثري متعالي و متعلق به سنت بزرگ و رمان هاي عشقي آمريكايي مثالي از ادبيات مبتذل به شمار مي رود. آرنولد براي خروج از پديدة روبه فزايندة ابتذال در جامعه انگليس زمان خود بر سه گانه دولت، فرهنگ و آموزش تاكيد كرد. فرمول وي ساده بود: دولت تنها نيرويي است كه مي تواند از طريق آموزش مردم، سنت برگزيده ( فرهنگ متعالي )  را  به مردم آموزش دهد.

در بحث آرنولد فرهنگ، بهترين گفته ها و انديشيده ها، جستجو براي كمال تلقي مي شود و به معناي رشد همه جوانب طبيعت انسان است.  به علاوه، در بحث آرنولد جايي براي فرهنگ طبقات فرودست جامعه به ويژه طبقة كارگر وجود ندارد. در سلسله مراتب فرهنگي آرنولد البته فرهنگ اريستوكراسي در رفيع ترين نقطه قرار دارد اما چون اين طبقه رو به زوال رفته آرنولد به دنبال گسترش اين فرهنگ از طريق آموزش و پرورش و تقويت طبقة متوسطي است كه امر متعالي را نمايندگي كند. از اين روست كه تاكيد بر فرهنگ متعالي با اعتقاد به وجود تمايزات سلسله مراتبي در جامعه و غفلت از سرزندگي و پويايي فرهنگ طبقات كارگر همراه مي شود. سال ها زمان برد تا فرهنگ اين دسته از اعضاي جامعه موضوع مطالعه گردد و در نهايت مطالعات فرهنگي حوزة مطالعاتي خود را تعريف كند.



[1] . اين اثر به فارسي ترجمه شده است.

+ نوشته شده در  ساعت 0:43  توسط محمد رضائی  | 

نمي‌توان صحبت از مطالعات فرهنگي كرد اما موضع آن را در قبال مفهوم فرهنگ روشن نكرد. من شما را با تعاريف متنوع فرهنگ خسته نمي‌كنم؛ اما دسته‌بندي‌هايي از فرهنگ شده كه به دو دسته از آنها اشاره مي‌كنم. اسپيلمن دسته‌بندي سه گانه‌اي انجام داده كه در آن تمام تعاريف فرهنگ را ذيل سه گروه قرار داده است؛  الف ـ فرهنگ به عنوان خصلت كلي گروه‌ها و جوامع، ب ـ فرهنگ به منزلة قلمرو مجزايي از نمودهاي انساني و ج ـ فرهنگ به مثابه فرآيند معناسازي.

در برداشت اول، فرهنگ به عنوان خصلت كلي گروه‌ها و جوامع، چيزي است كه اعضاي درون جامعه را به هم پيوند مي‌زند و درون را از بيرون متمايز مي‌كند. اسپيلمن ريشة اين تعريف را به اروپاي قرن نوزدهم مرتبط مي‌داند كه نوعي برتري جويي ميان جوامع ديده مي‌شود و اين مطالعات را براي نشان دادن نوعي برتري فرهنگي و يا فروتري فرهنگي انجام مي‌دادند.

در معناي دوم به داخل جامعه مي‌آييم تا با مفهوم فرهنگ و صفت فرهنگي، بين عناصر خاصي از درون جامعه، جدايي ايجاد كنيم. اين دسته از تعاريف بر جدا كردن فرهنگي و غير فرهنگي متمركزند. در دستة اول نوعي سلسله مراتب بين جوامع فروتر و فراتر ديده مي‌شود و در دستة دوم نوعي رتبه‌بندي كارها و مصنوعات بشري مطرح مي‌شود. مثلاً فعاليت‌هاي اقتصادي كم ارزش و نوشتن كتابي مثل بوستان سعدي ارزشمند تلقي شود؛ در اينجا هم نوعي سلسله مراتب وجود دارد. در دستة سوم، فرهنگ نوعي فرآيند‌ معناسازي تلقي مي‌شود و هدف، توضيح معاني مختلف كردارها و تاثير آنها بر زندگي اجتماعي فرد است. اسپيلمن تعريف سوم را بر دو تعريف ديگر ترجيح مي‌دهد.

اما دسته‌بندي ديگري را ايدِلز با بيان سه كاربرد فرهنگ مطرح مي‌كند. الف) تعاريف زيبا‌شناختي و انسان‌شناسانه يا انسان گرايانه از فرهنگ، كه منظور از آن فرهنگ والا است؛ ب) تعاريف اتنوگرافيك از فرهنگ، يا فرهنگ به منزلة كل شيوة زندگي و ج) تعاريف نمادي از فرهنگ، يا فرهنگ به منزلة نظام‌هاي نمادي مشترك. در دو تعريف اول دسته‌بندي‌هاي اين دو نفر به هم شبيه است. اما در تعريف سوم قدري با هم تفاوت دارند. 

تعاريف زيبا‌شناختي برگرفته از مفهوم Cultivation يا فرهيخته ساختن افراد است. در اين برداشت، فرهنگ به مثابه كردارها و توليداتي با ارزش والا و انساني تصور شده و هر چه غير فرهنگي باشد جزء كارهاي پست و فرومايه تلقي مي‌شود. تعريف زيباشناختي مشكلاتي دارد، از جمله اينكه فرهنگ ويژگي افراد در نظر گرفته مي‌شود تا جامعه، در صورتي كه فرهنگ مقوله‌اي اجتماعي است تا فردي. مشكل ديگر، نگاه نخبه‌گرايانه به فرهنگ است كه اتصال بين امر فرهنگي و امر اجتماعي به سختي برقرار مي‌شود. وقتي بخشي از جامعه را با نام فرهنگ بخوانيم و آن را در مقامي بالا و برتر قرار ‌دهيم به سختي بتوان بين اين بخش و بخش‌هاي به اصطلاح فروتر جامعه ارتباط برقرار كرد.

در تعريف اتنوگرافيك كه تعريف انسان‌شناسان است، فرهنگ به مثابه كل جامعه است. اشكال تعريف مذكور آن است كه تمام جامعه ذيل مقولة فرهنگ خلاصه مي‌شود. در آن صورت مرز تمايز جامعه و فرهنگ به سادگي روشن نيست. در اينجا، ديگر تعريف نخبه‌گرايانه وجود ندارد. در تعريف سوم فرهنگ به عنوان الگوهاي نظام‌هاي معاني و نمادهاي مشترك در نظر گرفته مي‌شود. تصورات نمادين از فرهنگ از دهة 60 به بعد در جامعه‌شناسي معمول شد و تحت تاثير گيرتز است.

اين توضيح فشرده‌اي بود از مواضع موجود در قبال فرهنگ، اما فهم اينكه خود مطالعات فرهنگي چه برداشتي از فرهنگ دارد در قالب تعريفي مشخص نمي‌گنجد. به عقيدة من، بهترين شيوة فهم موضع آنها در قبال فرهنگ، نگاه به چگونگي تكوين اين رشته است. اساساً در اين رشته از بدو پيدايش، نوعي موضع‌گيري نسبت به مقولة فرهنگي در نزد ساير متفكرين وجود داشته مبني بر اينكه چه چيزي را فرهنگي بدانيم. بنابراين، در روزهاي آتي به تاريخچة يا ريشه هاي فكري مطالعات فرهنگي مي‌پردازم؛ با اين هدف كه موضع آنها در قبال مفهوم فرهنگ روشن شود.
+ نوشته شده در  ساعت 23:8  توسط محمد رضائی  | 

جامعه شناسي فرهنگ ( sociology of culture ) را  كه گاهي جامعه شناسي هنرها مي خوانند گرايشي است كه در حوزة مطالعات فرهنگ از دهه 1970 قوت گرفت و ناظر بر چيزي است كه امروزه تحت عنوان سازمان توليد فرهنگ معروف است. در اين رشته سازمان اجتماعي توليد فرهنگ موضوع مطالعه است. افرادي نظير پِترسون، پاول، بكر و فاين برخي از معروفترين نويسندگان اين گرايش هستند. در تحليل آنها از افراد درباره دستگاه پيچيدة فرهنگ ( مشتمل بر توليد و توزيع و مصرف) به جاي تحليل معنا بر ملاحظات بازاري و سازماني  توليدات هنري نظير موسيقي تاكيد مي شود.  اكثر جامعه شناسان در اين حوزة تخصصي مبناي كارشان را بر يك سري قضاياي پوزيتيويستي قرار داده اند. روش شناسي غالب در بين آنها مبتني بر منطق آماري و نمونه گيري است. در اينجا به گفتة ژانت وولف سازمان هاي هنري و فرهنگي ( نظير مدارس هنري يا گالري )  موضوعات مطالعه اند. پايبندي اين دسته از جامعه شناسان به عينيت، حتي در پژوهش هاي كيفي، آنها را از پرداختن به تفسير، بازنمايي و ذهنيت باز مي دارد. اين گرايش دست آخر نوعي جامعه شناسي سازمان هاي هنري است.  

جامعه شناسي فرهنگي  ( cultural sociology )  نيز از اساس ريشه در جامعه شناسي دارد. اما اين گرايش با مفهوم چرخش فرهنگي  ( cultural turn ) يا چرخش به سوي فرهنگ رابطة نزديكي دارد. در اينجا با طيفي از نظريه هاي جامعه شناسي رو به رو هستيم كه تمركز اصلي آنها بر فرهنگ  در معناي بسيار گسترده تري نسبت به درك اين مفهوم در جامعه شناسي فرهنگ است كه بيشتر هنرها به معناي خاص را در بر مي گيرد. در جامعه شناسي فرهنگي، فرهنگ به كليه باورها، ايده ها، ارزشها و موارد مشابه اطلاق مي گردد. از اين رو مي توان جامعه شناسي فرهنگي را در كنار ساير حوزه هاي جامعه شناسي نظير جامعه شناسي حقوق، آموزش، صنعتي و غيره قرار داد كه بر جنبه هاي فرهنگي زندگي روزمره تاكيد دارد.

بسياري از كساني كه ذيل جامعه شناسي فرهنگي قرار مي گيرند با مطالعات فرهنگي آشنا هستند اما آنها مطالعات فرهنگي را رشته اي موثر و كارا نمي دانند. همان طور كه ژانت وولف گفته است متفكران جامعه شناسي فرهنگي اعتقاد دارند كه مطالعات فرهنگي چيز جديدي به جامعه شناسي اضافه نمي كند. به عنوان مثال جفري الگزندر از واژة مطالعات فرهنگي استفاده مي كند اما نه به منزلة رشته اي جديد بلكه عقيده دارد كه از زمان سنت جامعه شناسي كلاسيك مباحث مطرح در مطالعات فرهنگي وجود داشته است. وي استدلال مي كند كه تحقيقات پساساختارگرا و نشانه شناخي را مي توان موارد پيچيده تري از آثاري دانست كه جامعه شناسي متاخر دوركيم به به ويژه، « صور اولية حيات ديني » مقدمه آنها محسوب مي گردد. بر اساس اين رويكرد مطالعات فرهنگي گرايشي خارج از سنت جامعه شناسي نيست.

به عنوان مثال، مي توان به كتابي اشاره كرد كه عنوان « كنش متقابل نمادي و مطالعات فرهنگي » را بر خود دارد. اين كتاب را نورمن كي. دنزين نوشته است. اين مثال و مثالي كه از الگزندر ياد كردم مبين نوعي گرايش براي استفاده از واژه مطالعات فرهنگي بدون اشاره به مكتب مطالعات فرهنگي بيرمنگام است.

جفري الگزندر از واژه مطالعات فرهنگي استفاده مي كند اما همان طور كه ژانت وولف گفته به ديدة تحقير به آن مي نگرد. وي كتابي را در سال 1993 ويراستاري كرده است با عنوان « مطالعات فرهنگي: ريدر» وي نيز در اين كتاب از مطالعات فرهنگي نوع خاصي از نظريه اجتماعي را در نظر داشته است. در سال 1988 كتابي را تحت عنوان « جامعه شناسي دوركيمي : مطالعات فرهنگي »  تدوين كرده است. وي در مقدمه اين كتاب با تاكيد بر آثار متاخر دوركيم در جامعه شناسي دين آن را مدل خوبي براي جامعه شناسي معاصر مي داند. در واقع وي با چنين تاكيدي تمركز جامعه شناسي فرهنگي بر فرايند نمادي را نيز به رخ مي كشد. به اين ترتيب، براساس قرائت الگزندر، جامعه شناسي فرهنگي يا همان مطالعات فرهنگي نوعي جامعه شناسي دوركيمي متاخر است.

به نظر مي رسد كه به ويژه  در رويكرد الگزندر تمايلي شديد براي ادغام مطالعات فرهنگي با رشته هاي ديگر نظير جامعه شناسي فرهنگي ديده مي شود. با وجود اين، مرزهاي نسبتاً مشخصي وجود دارد كه سه رشتة مذكور را ازهم متمايز مي سازد. نوع رويكرد پوزيتويستي / تفسيري، تقدم روش هاي كمي يا كيفي، خاستگاه فكري جامعه شناختي يا برون جامعه شناختي، خاستگاه جغرافيايي آمريكايي / انگليسي، بي طرفي يا باطرفي دانش، عينيت / ذهنيت برخي دوگانه هايي است كه حداقل دورويكرد جامعه شناختي به فرهنگ يعني جامعه شناسي فرهنگ و جامعه شناسي فرهنگي را از مطالعات فرهنگي متمايز مي سازد.
+ نوشته شده در  ساعت 22:53  توسط محمد رضائی  | 

در ابتدا بايد به اين نكته اشاره كرد كه دو رشتة مذكور گرايشاتي كاملاً متفاوت يا متعارض نيستند بلكه ميان آنها نوعي شباهت خويشاوندي برقرار است. همانطور كه ژانت ولف گفته مطالعات فرهنگي در بهترين حالت، جامعه شناختي است. با وجود اين، به عقيدة سيدمن مطالعات فرهنگي حداقل به سه شيوة، جامعه شناسي ( آمريكايي ) را به چالش مي كشد. الف ـ در تصور از امر اجتماعي، ب ـ در تصور از نفس ج ـ در تصور از معرفت اجتماعي. درك امر اجتماعي در مطالعات فرهنگي از آن جهت متفاوت از جامعه شناسي است كه در آن چرخشي نشانه شناختي يا چرخشي متني صورت گرفته است. بيان سادة اين عبارت آن است كه واقعيت هاي اجتماعي به منزلة حوزه اي از نشانه ها، متون و دال هاي معنا دار در نظر گرفته مي شود. در اينجا فرقي نمي كند كه موضوع مطالعه چه باشد(برنامه هاي تلويزيوني، فيلم هاي سينمايي، رمان هاي عشقي، مطبوعات، خرده فرهنگ ها، يا هرچيز ديگر) اما امر اجتماعي با متن پيوند خورده است. نتيجة چنين رويكردي آن مي شود كه امر اجتماعي در اينجا عميقاً فرهنگي تصور مي گردد كه به واسطة نشانه ها، معاني و در رابطه با هويت و تفاوت سازمان مي يابد. در اينجا همه چيز از جمله رفتارها و رويه ها پر از معاني در نظر گرفته مي شوند كه به واسطة رمزهايي سازمان مي يابند كه پيوستگي آنها بايد آشكار گردد. وانگهي متني سازي جامعه ما را از قدرت و سركوب يا مقاومت غافل نمي سازد. متن همان طور كه گفته شد پر از معاني است كه مي تواند ايدئولوژيك بوده و نابرابري هاي موجود در جامعه را تداوم بخشد. تكيه بر متن سبب شده است تا بسياري از موضوعاتي كه در جامعه شناسي و حتي ماركسيسم دانشگاهي ديده مي شود در اينجا غايب يا كمتر مورد توجه باشد: موضوعاتي نظير ساختار اجتماعي، طبقه، پويايي اقتصادي، اشتغال، گروه هاي منزلت، مبادلات بازارو پويايي هاي اقتصادي.

تفاوت ديگر ميان مطالعات فرهنگي و جامعه شناسي به نظريه پردازي دربارة نفس ( خود) و عامليت فردي بر مي گردد. در جامعه شناسي قرائت هاي مختلفي را مي توان يافت كه گاه  شكل گيري خود را پديده اي ماقبل اجتماعي و گاه ان را محصول فرايند اجتماعي ميدانند. در مورد نظريه تبادل، تكوين نفس ربطي به زمينه هاي اجتماعي ندارد در حالي كه در مورد كنش متقابل نمادي و كاركردگرايي ساختاري خود در متني ازمعاني حاصل از كنش متقابل و ارزش هاي اجتماعي شكل مي گيرد. وجه تمايز مطالعات فرهنگي در تصور از خود به اين نكته راجع است كه گر چه نفس افراد در زمينه اي اجتماعي ـ گفتماني شكل مي گيرد اما امري پيوسته و به اصطلاح بسته نيست بلكه چندپاره ، باز و دائماً در حال تكوين است. ريشه اين تفاوت به تكيه تحليل هاي مطالعات فرهنگي بر شكل گيري گفتماني خود است. بر اساس برداشت مطالعات فرهنگي خود در متني از تعارض هاي گفتماني شكل مي گيرد. ( تأثير چرخش گفتماني و برداشت هاي روانكاوي  بر مطالعات فرهنگي در اين تحليل كاملاً مشهود است.)

تفاوت سوم ميان مطالعات فرهنگي و جامعه شناسي به رويكرد آنها به شناخت يا معرفت بر مي گردد. قبلاً به اين موضوع اشاره كرده بودم. به اين معنا كه مطالعات فرهنگي ضرورتاً دانشي با طرف و با دغدغه هاي سياسي و اخلاقي است. بناست مطالعات فرهنگي دانشي را در اختيار ما بگذارد كه با دگرگون كردن زندگي روزمره مردم به عدالت بيشتر اجتماعي منجر شود. در اينجا تلاش ها، ناظر بر توليد شناختي است كه با جنبش هاي اجتماعي و تضاد هاي موجود در جامعه پيوند بخورد. اين ديدگاهي است كه در مقابل بي طرفي ارزشي و سياسي جامعه شناسي قرار مي گيرد. 

+ نوشته شده در  ساعت 23:53  توسط محمد رضائی  | 

وقتي سخن از مطالعات فرهنگي است تعريف دقيقي از دو مفهوم مطالعه و فرهنگ به عمل نمي آيد. مفهوم مطالعه ما را به دو پرسش اساسي رهنمون مي شود: اين كه چه چيز و چگونه بايد در اينجا مطالعه شود؟ هرچند در ظاهر مشكلي بر سر موضوع مطالعه نيست ولي ابهامات زيادي در اين زمينه وجود دارد. طبيعي است كه پاسخ اوليه به پرسش از موضوع مطالعه آن باشد كه اين رشته فرهنگ را موضوع مطالعه خويش قرار داده است. اما پرسش اساسي آن است كه رشته هاي ديگري نظير جامعه شناسي و انسانشناسي هم به مطالعه فرهنگ مي پردازند. بنابراين چه فرقي است ميان مطالعات فرهنگي و رشته هاي ذكر شده؟ گرچه امكان مرزبندي دقيق در اينجا منتفي است اما مي توان گفت كه برداشت متفاوت از فرهنگ و نوع نگاه حاكم در مطالعات فرهنگي آن را از رشته هاي ديگر كه فرهنگ را موضوع مطالعه خويش قرار مي دهند متمايز مي سازد. ما در روزهاي آينده به برداشت متفاوت از فرهنگ در مطالعات فرهنگي خواهيم پرداخت اما در اينجا مي توان به برخي تفاوت هايي اشاره كرد كه بر چگونگي مطالعه در مطالعات فرهنگي متمركز است.

بر اساس يك تقسيم بندي كه در علوم اجتماعي به ويژه جامعه شناسي رسمي معمول است مي توان دو نوع مطالعه را در تحليل هاي اجتماعي ازهم تفكيك كرد. يك نوع از تحليل هاي اجتماعي بر خود صفت علمي مي نهد. مراد آنها از مطالعه علمي آن است كه محقق شرط عينيت را در فرايند پژوهش لحاظ كند. عينيت در اين جا به معناي آنست كه محقق، ناظري بي طرف است و بي آن كه تعهدات خود را در تحقيق دخالت دهد پژوهشي علمي را هدايت مي كند. اين شيوه تحقيق نسبتي قوي با مفهوم پوزيتيويسم در علوم اجتماعي دارد. نقدهاي بسياري بر اين برداشت وارد شده است. مهمترين اين نقدها از سوي مكتب فرانكفورت وارد است كه در مجموع اعتقاد بر آن است كه پوزيتيويسم خرد ما را مثله كرده است به اين معنا كه همه توان عقل و خرد انساني را به عقل ابزاري فروكاسته است.

شيوة ديگر تحليل بر نقش ذهنيت در تحليل ها و به دنبال آن برتعهد سياسي تأكيد دارد . هرچند مطالعات فرهنگي در بدو پيدايش متاثر از يا در مقابل جريان رسمي جامعه شناسي تعريف نشده است اما اين رشته از بعضي جهات متفاوت و گاه متعارض با جامعه شناسي است. در اين رشته بر ذهنيت و تعهد سياسي تأكيد مي شود در حالي كه جامعه شناسي رسمي همواره اين دو متغير را آفت جامعه شناسي علمي خوانده است. تمركز بر ذهنيت به اين معنا ست كه فرهنگ در ارتباط با زندگي روزمره و نحوه مواجهه مردم با محصولات فرهنگي در تجربه زيسته مطالعه مي گردد. اين به معناي دور شدن از ابژكتيويسم مورد نظر جامعه شناسي رسمي و افتادن درحوزه سوبژكتيويسم است. مطالعات فرهنگي برخلاف جامعه شناسي، سياسي است. به اين معنا كه هيچگاه ناظري بي طرف محسوب نمي شود.

مفهوم مطالعه، ناخودآگاه ما را به مفهوم روش در مطالعات فرهنگي مي كشاند. در اين جا باز تقابلي ناخواسته با جامعه شناسي به عنوان علم رسمي در حوزة تحليل هاي اجتماعي ديده مي شود. در جامعه شناسي تأكيد بر مطالعه وقايع اجتماعي با كمك روش هاي عيني مبتني بر نمونه گيري است. اين روش ها به اصطلاح روش هاي سخت و قطعي محسوب مي شوند. اما مطلعات فرهنگي به دلايل زيادي نمي تواند بر اساس چنين روش هايي دست به مطالعه بزند. اول آنكه اين رشته از ابتدا همت خود را مصروف مطالعه گروه هاي حاشيه اي در جامعه ساخته است. صِرف پرداختن به موضوعاتي كه خارج از ساختار موضوعات رسمي نهادهاي آموزشي آكادميك قرار داشتند سبب شد تا مطالعات فرهنگي به روش هاي نرم و همدلانة تحقيق روي آورد. روش هايي كه امروزه ما آنها را تحت نام روش كيفي مي شناسيم. دوم آنكه از آنجائيكه بنا نيست رويه ها و كردارهاي اجتماعي مرسوم و غالب در جامعه مورد بررسي قرار گيرد بنابراين نيازي به كاربرد روش هاي كمي و منطق نمونه گيري آماري در اين جا نيست لذا پرداختن به گروه هاي اقليت در جامعه متضمن كاربرد روش هاي ژرف كاوانه است. سوم، در اينجا به دليل توجه به گروه ها و رويه هاي اجتماعي نامرسوم، مقاومت فرهنگي به جاي تحليل جامعه پذيري مي نشيند.

مطالعات فرهنگي از حيث نهادي خود را در تعارض با علوم نهادمند آكادميك تعريف كرده است. از ابتدا در اين رشته سعي شده تا موضوعاتي مورد مطالعه و بررسي قرار گيرد كه در محافل دانشگاهي معمول نبوده اند. به همين دليل است كه گاه از اين رشته به حوزه اي از معرفت ضد رشته اي ياد مي شود. از اين منظر مطالعات فرهنگي خود را از نخبه گرايي حاكم بر محافل دانشگاهي دور ساخته و اغلب به واكنشي پوپوليستي شبيه است.

+ نوشته شده در  ساعت 20:11  توسط محمد رضائی  | 

كساني كه از رهگذر مفهوم مطالعات فرهنگي در جستجوي رشته اي دقيق با مرزهاي مشخص اند احتمالاً در گام هاي نخست نااميد خواهند شد. شايد حق با برخي از متفكران اين حوزه است كه تعيين مرز مشخص  براي هر رشته اي در علوم اجتماعي هميشه با مشكل مواجه بوده است بنابراين مطالعات فرهنگي نيز از اين قاعده مستثني نيست. وقتي نتوان مرز دقيقي براي حوزه اي علمي تعيين كرد احتمالاً رسيدن به تعريف واحدي از آن نيز با مشكلات بسياري روبه روست. بر اساس برخي تعاريف  مي‌توان مطالعات فرهنگي، را نوعي صورت‌بندي گفتماني به معناي فوكويي تلقي كرد. استوارت هال معتقد است كه مطالعات فرهنگي گفتمان‌هاي چند گانه‌اي دارد. به عقيدة وي مطالعات فرهنگي، هميشه مجموعه‌اي از صورت‌بندي‌هاي ناپايدار با خط مشي‌هاي بسيار بوده است. هيچ گاه در مطالعات فرهنگي فرضيه‌هاي نظري تثبيت شده وجود نداشته است و هميشه باز و آزمايشي بوده است. البته بعضي مثل مك‌رابي، اين خصلت مطالعات فرهنگي را موجب پويايي آن دانسته و آن را نقطه قوت قلمداد مي‌كنند و كساني مثل توني‌بنت مطالعات فرهنگي را پاتوقي موقت براي سنت‌هاي فكري مختلف مي‌دانند كه برخلاف گرايش‌هاي ديگر، از مباني و پارادايم‌هاي تثبيت شده برخوردار نيست.

با وجود اين، اوضاع آن گونه كه در بدو امر ديده مي شود چندان هم آشفته نيست. مي‌توان از مفاهيمي سخن گفت كه به طور عمده در اين گرايش مطرح اند: فرهنگ، كردارهاي دلالت‌گر، بازنمايي، سياست فرهنگ، موقعيت‌مندي، تركيب و بيان، قدرت، فرهنگ عامه، ايدئولوژي، هژموني، ‌متن‌ها و زمينه‌، مخاطبان، ذهنيت، هويت، گفتمان و صورت‌بندي‌هاي گفتماني متداولترين مفاهيم در مطالعات فرهنگي هستند. وحدت مفهومي حداقل شرايط لازم براي اعلام موجوديت قلمروي خاص براي مطالعة فرهنگ است. به نظر مي رسد كه همة اين مفاهيم براي يك منظور تدارك ديده شده اند و آن مطالعه  مناسبات قدرت در جامعه است. حداقل چيزي كه مطالعات فرهنگي را از رشته‌هاي ديگر جدا مي‌كند پرداختن به قدرت و مناسبات آن در جامعه است.

مطالعات فرهنگي حوزه‌اي بين رشته‌اي، فرارشته‌اي و گاه ضدرشته‌اي است كه در تنش‌ براي در بر گرفتن برداشت گستردة انسان‌شناختي و برداشت تنگ دامن‌تر اومانيستي از فرهنگ است يعني فرهنگ به مثابه امر زيبا‌شناختي و فرهنگ والا و هم فرهنگ به مثابه شيوة كلي زندگي. اين رشته در روش‌شناسي خود نوعاً تفسيري و ارزش گذارانه است. اما مطالعات فرهنگي برخلاف سنت انسان‌گرايي، فرهنگ را با فرهنگ برتر هم ارز نمي‌داند واز اين استدلال دفاع مي‌كند كه تمامي اشكال توليد فرهنگي بايد در نسبت با ساير كردارهاي فرهنگي و ساختارهاي اجتماعي و تاريخي مطالعه شوند.

با اين تعريف مي‌توان سه جهت گيري عمده را در مطالعات فرهنگي مشخص ساخت؛ الف) مطالعات فرهنگي اساساً بين رشته‌اي است و اين مسئله در ملاحظات نظري و روش شناختي آن ديده مي‌شود. ب) فرهنگ در مطالعات فرهنگي مقوله‌اي است كه در آن قدرت و مقاومت نقش مهمي دارند. در اينجا، فرهنگ قلمروي تلقي مي شود كه گروهي به دليل امتيازاتي كه دارند سعي مي‌كنند معاني مرجح را در متوني كه توليد مي‌كنند به ديگران عرضه كنند تا از اين رهگذر منافع خود را تضمين كنند.

ج) مطالعات فرهنگي، سياسي است. در اين زمينه البته نقد‌هايي به اين رشته وارد است. بحث قدرت، مقاومت، باز توليد سلطه و ايدئولوژي مفاهيمي هستند كه از مطالعات فرهنگي، مطالعه‌اي علمي اما، معطوف به عمل سياسي ساخته‌ است.

د ) و بالاخره، براي كساني كه از نظريه هاي منفي باف مكتب فرنكفورت يا ساير نسخه هاي ماركسيستي خسته شدند مطالعات فرهنگي امكاني جديد براي رويكردي چپ اما جديد با توان نقد مثبت ( ايجابي) است.
+ نوشته شده در  ساعت 19:49  توسط محمد رضائی  | 

اين روزها درباره مطالعات فرهنگي بسيار گفته و نوشته مي شود. هر از چند گاهي شاهديم كه در يكي از نهادهاي دولتي، وزارتخانه ها يا مراكز پژوهشي و آموزشي دپارتماني يا گروهي تحت عنوان مطالعات فرهنگي تشكيل مي گردد. زايش و تكثير اين گروه ها در چنين مراكزي تا حد زيادي مرهون توجه ايدئولوژيك دولت به عرصة فرهنگ است كه سبب شده تا همه نهادهاي دولتي از خود چهره اي فرهنگي يا درگير در مسائل فرهنگي نشان دهند. به همين دليل نهادهاي مذكور، مطالعه فرهنگ را بخشي از شرح وظايف خود مي پندارند. اين وظيفه البته جنبه اي قانوني دارد؛ كافيست به فهرست اعضاي شوراي انقلاب فرهنگي نگاه كنيم تا ببينيم تقريباً بيشتر دستگاه هاي دولت، به تعبير آلتوسر، دستگاهايي ايدئولوژيك هستند كه بايد فعالانه در حوزه فرهنگ حضور داشته باشند. غرض از طرح اين موضوع نقد حضور و نقش نهادهاي مختلف دولتي در بازتوليد فرهنگ نيست. البته اين موضوع از منظرمفهوم تزاحم نقشي ـ نهادي و كار آمدي ايدئولوژيك  در جاي خود قابل بررسي است اما بحث من در اين گفتار ناظر بر دو نكته است. اولاً، چه بسا، انتخاب واژه مطالعات فرهنگي براي دپارتمان هايي كه در دل اين دستگاه ها قرار دارند منجر به نوعي سوء برداشت از اين مفهوم و نحوة كاربرد دانش حاصل از اين رشته در ميان كاربران و احتمالاً استفاده كنندگان آن گردد. نگاهي گذرا به تاريخ مطالعات فرهنگي مويد اين مسئله است كه اين رشته اساساً خود را وقف گروه هاي خارج از قدرت و حاشيه اي نموده است. مطالعات فرهنگي مي خواسته بر خلاف دانش اجتماعي رسمي و احتمالاً در خدمت وضع موجود، دانشي انتقادي باشد كه از قضا، صداي فرودستان اجتماعي را نمايندگي كند. از اين حيث، انجام مطالعات فرهنگي نوعي تهييج انتقادات و ايجاد تغييرات بنيادي دربرنامه هاي رسمي نهادهاي حاكم در جامعه است. با اين توضيح پرسش من آن است كه تا چه اندازه مطالعات فرهنگي به معناي خاص مورد نظر ما در اين گفتار مي تواند به حال نهادهاي دولتي مثمر ثمر باشد؟ به عبارت ديگر مطالعات فرهنگي، از نوعي كه در دپارتمان هاي دولتي، انجام مي گيرد صداي كدام يك از گروه هاي اجتماعي را نمايندگي مي كند؟  

دوماً، شايد گفته شود  به گونه اي مي توان مطالعات فرهنگي را انجام داد كه سودمند به حال برنامه ريزي هاي دولتي باشد. در امكان اين قضيه نمي توان ترديد داشت اما نكته مهم آن است كه تا چه اندازه چنين مطالعه اي مطالعات فرهنگي است؟ پاسخ دقيقي نمي توان به اين پرسش داد چون خود اين رشته ماهيتي متنوع و چندگانه دارد. وانگهي، تحولات اين رشته نشان مي دهد كه حركت آن به سوي سياستگذاري فرهنگي مدتهاست كه آغاز شده است. با وجود اين نمي توان گفت كه مطالعات فرهنگي حتي اگر درگير در سياستگذاري فرهنگي باشد بي اعتنا به گروه هاي فرودست جامعه است.
+ نوشته شده در  ساعت 22:5  توسط محمد رضائی  |