اگر به آخرین پست عباس کاظمی در وبلاگ ایشان رجوع کنید به پرسشی مهم بر می خورید که مباحثه حول آن می تواند به تکوین و شکل گیری رشته مطالعات فرهنگی ایرانی کمک کند. پرسش این است که برنامه پژوهشی مطالعات فرهنگی در ایران می باید حول کدام موضوع یا موضوعات شکل گیرد؟هرچند با این گفته عباس کاظمی کاملاْ موافق نیستم که پروبلماتیک اصلی مطالعات فرهنگی غربی حول مسئله عقلانیت غربی و احتمالاْ رهایی از آن شکل گرفته است اما این نکته ای مهم است که مطالعات فرهنگی ایرانی هنوز فرم نیافته است. به نظرم می رسد وجه تمایز اصلی کارهایی که تحت عنوان مطالعات فرهنگی قرار می گیرند از سنت تثبیت یافته تر جامعه شناسی در ایران، تاکیدات روش شناختی آنهاست. جایگزینی روش های کیفی یا روش های مرسوم در مطالعات فرهنگی به جای روش های جامعه شناختی تر به معنای انجام کار مطالعات فرهنگی نیست. نکته ای که کاظمی به درستی به آن اشاره داشته این است که پیدایش رشته ای جدید در علوم انسانی مستلزم شکل گیری نوعی نگاه جدید به پدیده هاست. نمونه چنین خلقی در مورد دورکیم صادق است. نوآوری دورکیم خلق روشهای جدید برای دانش جامعه شناسی نبود. اساساْ می توان دورکیم را در زمره جامعه شناسانی قرار داد که به وحدت روشی در علوم دقیقه و جامعه شناسی قائل اند. وجه تمایز کار دورکیم را باید در خلق مفهوم واقعیت اجتماعی دید. این مفهوم زمانی امکان وجود پیدا می کند که نگاه ما به پدیده های موجود در جمع های انسانی تغییر کند. اولین تغییر مفهومی با پیدایش مفهوم جامعه مربوط است، به منزله امری بیرونی و مستقل از نمود های فردی. در واقع، دورکیم با قضیه خصلت های نوظهور به برداشتی رسید که بر اساس آن موضوعی جدید برای مطالعه پدیدار شد که نمی توان آن را به حوزه های دیگری نظیر روانشناسی، فلسفه و سایر علوم فروکاست.
پرداختن به دورکیم امکانی را فراهم می سازد تا در پاسخ به پرسشی مشارکت داشته باشیم که جامعه شناس جوان و خوش فکر ما عباس کاظمی مطرح ساخته است. نکته این که شاید جسجو برای مسئله یا موضوع مرکزی در مطالعات فرهنگی ایرانی چندان راهگشا نباشد. شاید بهتر آن باشد که نگاه یا رویکرد ی خاص به جامعه ایرانی را جسجو کنیم. این راهی بود که می بایست توسط جامعه شناسی ایرانی پیموده می شد اما نشد. در تائید چنین فرضی می توان تجربه جامعه شناسی ایران را واکاوی نمود.