تبليغاتX
قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

وبلاگی است در حوزه مطالعات فرهنگی

وعده کرده بودم که در چند یادداشت به امکان ها و محدودیت های مطالعات فرهنگی به منزله دانشی انتقادی بپردازم. در این یادداشت به یکی از امکان ها پرداخته می شود.

موضع مطالعات فرهنگی از همان ابتدا روشن بود: این حوزه خود را پروژه ای سیاسی تعریف کرد. مفهوم پروژه در اینجا راهگشاست. استوارت هال (در میراث های نظری مطالعات فرهنگی) برخی از خصیصه های پروژه ای مطالعات فرهنگی را نشان داده است.

· «حوزه‌اي که دايماً جهت خود را تغيير مي‌دهد»،

· حوزه‌اي که در تلاش است تا «خود را نوعي مداخلة نظري منسجم توسعه دهد».

 

· «دستگاهي نظري و دانشگاهي که سعي دارد در فن تعليم و تربيتي وارد شود که درگيري فعال افراد و گروه‌ها را طلب مي‌کند.»

· «دستگاهي که تلاش مي‌كند در جهان نهادي‌اي كه در آن استقرار يافته است تفاوت ايجاد كند.»

· مطالعات فرهنگی، «در هر دو زمينه، آمريکايي و انگليسي، نه فقط به سبب آن که شکوه توسعة نظري دروني‌اش گاهي مبهوت کننده بوده است، بلکه از آن روي که مطالعات فرهنگي معضلات سياسي و نظري را در نوعي حل ناپذيري هميشگي و تنش دايم نگاه داشته است» همه توجهات را به سوی خود جلب نموده است.

· لذا، «چنین پروژه ای، پيوسته به افراد اجازه مي‏دهد تا ديگران را آزرده، خشمگين و تحريك كنند بي‌آنکه بر برخي فروبستگي‌هاي نظري نهايي پافشاري کند.»

· ضمن پذیرش تمایز میان کار دانشگاهی و روشنفکری، اعتقاد بر این است «اين دو كار با هم همپوشاني دارند، در كنار يكديگرند، از همديگر یاد مي‌گيرند، و از روش‏هاي هم سود مي‏برند. اما اين دو يکي نيستند. به دشواري ايجاد رويه انتقادي و فرهنگي ناب باز مي‌گردم، که ناظر بر توليد گونه‏هايي از کارهاي سياسي روشنفکر ارگانيک است، که تلاش نمي‌کند خود را در قالب فرا روايت كلاني از شناخت‏ها، در چهارچوب نهادها، محصور كند.»

· در این  پروژه نظریه و سیاست در کنارهم اند. از همین رو، هال از سیاست نظریه سخن می گوید که در آن به نظريه «نه به عنوان اراده‏اي معطوف به صدق، بلکه به مثابة مجموعه‌اي از معارف محلي شده، چالش‏انگيز و تاريخي که مجبور به مباحثه به شيوه‌اي گفت و شنودي است » نگریسته می شود. «همچنين به نظريه و سياست به مثابة کرداري که همواره به مداخلة در جهان مي‌انديشد تا بتواند در آن تمايزاتي ايجاد کند و تأثيري بگذارد. در آخر، کرداري که نياز به تواضع روشنفکرانه را در مي‌يابد. به جد چنين مي‌انديشم که به طور كلي تفاوت وجود دارد ميان فهم سياستِ كار روشنفكري و جايگزين ساختن كار فكري به جاي سياست.»

 

 

به طور کلی نگاه به مطالعات فرهنگی به منزله پروژه بسیاری از امکان های نظریه انتقادی را به آن اعطا می کند:

· اول انکه این مفهوم ناظر بر تغییر جهان است. یادآور جمله معروف مارکس،  کار روشنفکری در اینجا همیشه موضوعیت داشته است که در واقع این کار ناظر بر تغییر جهان به سمت و سویِ جهانی انسانی تر است (گروزبرگ، 2007: 2).

· پروژه در برابر فورماسیون قرار می گیرد؛ تمایزی که از زمان ویلیامز (1989 به نقل از گروزبرگ 2007، پینا، 2005: 231) همیشه مورد توجه بوده است. این تمایز به خصلت ویژه مطالعات فرهنگی بر می گردد که در آن همیشه تلاش شده تا از انسداد و معین شدن مرزهای رشته ای اجتناب شود. گرچه می توان مطالعات فرهنگی را به خاطرظهور برخی فرایندهای رشته ای شدن ملامت کرد اما گریز از آن بخشی از آمال و اهداف در این حوزه بوده است. همان طور که بعداً خواهیم دید، خصلت پروژه ای مطالعات فرهنگی بخشی از امکان های این حوزه برای ارائه نظریه ای انتقادی است.

پروژه بودن مطالعات فرهنگی همان طوری که گروزبرگ (2007: 2) گفته است راهی به سوی برساختن تاریخ سیاسی اکنون به شیوه ای خاص است که افزون بر این، زمینه محور است. از این روست که وی زمینه گرایی و مقطع گرایی تاریخی را دو ویژگی منحصر به فرد مطالعات فرهنگی بر می شمارد. این دو ویژگی مانع «بازتولید انواع جهانشمول گرایی و ذات گرایی است که خصلت رویه های مسلط تولید شناخت بوده است». رویه هایی که مناسبات نابرابر موجود در جامعه را از نظر عزل می کنند و مطالعات فرهنگی البته درصدد تقلیل آنهاست. از این رو، مطالعات فرهنگی دانش هایی تولید می کند که «در مورد حقیقت تاریخی معینی صادق است.» (استوارت هال، 1997: 157؛ به نقل از گروزبرگ، 2007: 4) چنین دانش هایی، به این معنا انتقادی اند که ما را از چنبره دانش ها یا شناخت هایی تمامیت خواه رها می سازند. این همان نکته محوری است که مورد نظر من در این گفتار است: قرائت مطالعات فرهنگی به منزله ساختاری شناختی،  سازوکاری برای تولید معرفتی معتبر و معرفتی انتقادی.    

+ نوشته شده در  ساعت 8:32  توسط محمد رضائی  | 

پرداختن به بنیان های فلسفی نظریه ها حلقه مفقوده نظریه ورزی در حوزه جامعه شناسی است. به نظرم می رسد که جامعه شناسی ایران فاصله بسیاری با دپارتمان های فلسفی دارد.البته از این نکته نباید گذشت که در صورت نزدیکی این ها بازهم اتفاقی (در جامعه شناسی ایران)رخ نمی داد. چون تا انجا که من اطلاع دارم گروه های فلسفه نیز در دانشگاه ها فسیل شدند. اما نفس نزدیکی این دو بسیار حیاتی است. اساساْ نظریه اجتماعی در صورت پیوند با فلسفه است که شکل می گیرد. از این حیث می توان گفت که نظریه اجتماعی وفادارترین مولودی است که در دوران مدرن از دامن فلسفه خارج شده است. فوکو هابرماس و حتی گیدنز و بقیه با تکیه بر مفاهیم فلسفی اخیر بنا شدند. در مورد برخی نظیر بوردیو از خدمات جامعه شناسی وی برای فلسفه سخن گفته می شود. نکته این جاست علی رغم همه این توصیفات اموزش جامعه شناسی در ایران بی اعتنا به فلسفه و آموزش آن صورت می گیرد.

 یک راه برای حل این مسئله تعریف گرایشی است در حوزه جامعه شناسی که اساساْ نظری است و در آن هدف تربیت دانشجویانی باید باشد که دغدغه مطالعه جامعه شناسی با محوریت نظریه دارند. این خلاء در حوزه روش هم وجود دارد. بیشتر اساتید روش در گروه های جامعه شناسی جز در چند مورد اساساْ کسانی هستند که به سبب چند کار پژوهشی روش درس می دهند. بحث خلاء آموزش روش و آسیب های آن حتی از نظریه هم بغرنج تر است. برای نمونه و شاهد ادعای خود نظر شما را به آمار مقالاتی جلب می کنم که اساسا روشی اند و در آنجا به عنوان مثال به مباحثی نظیر نمونه گیری  و دقت و اندازه گیری و تکنیک های جدید و ... می پردازند.

مسائل زیادی در جامعه ایران وجود دارد که به دقت های روشی و نظری نیاز دارند اما ما جامعه شناسان از کنار آنها به راحتی می گذریم. همه ما می دانیم که پنهان کاری ویژگی محوری زندگی اجتماعی در ایران است با وجود این بر استفاده از روش های پرسشنامه ای اصرار داریم. تازه کافیست به مبانی نمونه گیری ها توجه کنیم و به بیهوده بودن تلاش ها پی ببریم. به همین دلیل برآورد رفتارهای جامعه مثلاْ در تحلیل های انتخاباتی عموماْ با شکست مواجه اند. این در حالیست که موسسه ای نظیر گالوپ برآوردهای نسبتاْ دقیقی ارائه می کند.

بحث من در اینجا پرداختن به روش نیست.این کاریست که متخصصان این حوزه باید به آن بپردازند. غرض فقط نشان دادن برخی خلاء های اساسی جامعه شناسی در ایران است. توجه به این نکات شاید مهم باشد به ویژه آن که همیشه بسیاری از صاحب نظران (جامعه شناسی و غیر جامعه شناسی) جامعه شناسی را به سبب آن که دچار رخوت و بیهودگی و انفعال در عرصه های اجتماعی است سرزنش می کنند.

+ نوشته شده در  ساعت 19:30  توسط محمد رضائی  | 

دوره های کارشناسی ارشد بسیار کوتاه و فشرده اند. عموماْ دانشجویان از این امر شکایت دارند که نمی رسند و یا تا بیان با نظریه ای آشنا بشوند باید فضای نظری دیگری را تجربه کنند. طوری که تقریباْ باری به درد بخور یا توشه ای در خور از این کلاس ها به دست نمی آورند. این البته مشکلی است که به سادگی نمی شود از کنارش گذشت. یک دلیل برای این فشردگی به دوره کارشناسی برمیگردد که در انجا دانشجویان عملاْ وارد فضای نظری مشخصی نمی شوند. بخشی از ماجرا هم به دانشگاه های ما مربوط می شود که برآنند همه چیزو به دانشجو در فرصتی اندک آموزش دهند و چندان درگیر عمق مطالب نیستند. این همان مسئله ای است که بارها با عنوان بی رنگی و بدون موضع بودن دانشگاه ها یا حتی گروه های علمی مطرح شده است. بیان دیگر این مسئله اینست که دانشگاه ها و گروه های تخصصی به میزان زیادی اصلاْ تخصصی نیستند. عمومی بودن دوره های آموزشی به تمرکزی برمی گردد که وزارت علوم مسبب آن است. هرچند چنین تمرکزی در دوره لیسانس پذیرفتنی است اما برای دوره های تحصیلات تکمیلی این مسئله مشکلاتی را در پی خواهد داشت. البته وزارت علوم به گروه های برخی دانشگاه ها اجازه داده است که تا ۲۰ درصد  سرفصل مصوب را دانشگاه ها می توانند تغییر دهند. اما از این ظرفیت اندک هم برای تغییر سرفصل ها استفاده نمی شود. لذا عمومی بودن آموزش همچنان فرایند مسلط در آموزش دانشگاهی است. با این توصیف تکلیف دانشجویان علاقمند به گرایشات تخصصی تر روشن است. آنها باید خود گلیم خویش از آب بیرون کشند.

اما در مورد درس نظریه اجتماعی چند راه برای مطالعه پیشنهاد می شود. گاه عده ای از دانشجویان با نظریه اجتماعی به معنای عام آن برخورد می کنند. آنها می خواهند از تاریخ نظریه بدانند و تحولات آن را دنبال کنند. این بیشتر به یک سرگردانی شبیه است تا کاوشی علمی. این دسته از دانشجویان احتمالاْ در محدوده کتاب هایی که شرح و تفسیر دیگرانند باقی می مانند. توشه ای که آنها به دست می آورند عمق چندانی ندارد و گره ای از مشکل آنها نمی گشاید.

شیوه دیگر برخورد با نظریه های اجتماعی مواجهه مسئله محور با آنهاست. فی المثل این پرسش که مارکس چگونه در حالی که بر مبارزه طبقاتی (با گرایش های انسان گرایانه اش) اصرار دارد اما به تناقض های سرمایه داری (که سوژه گریز است) میدان می دهد؟ یا تغییر و تحول در نظریه های کارکردگرایانه چگونه توضیح داده می شود؟ یا این سوال مهم در مطالعات فرهنگی که با افول مفهوم طبقه در دوره به اصطلاح فرهنگ گرایانه سیاست رهایی بخشی سنت چپ چگونه است؟ این ها پرسش هایی هستند که نوع خاص مواجهه ما رابا نظریه ها شکل می دهند. من به پیروی از جلائی پور این شیوه را شیوه نقبی یا نقب زدن به نظریه ها می نامم. به این معنا که ما به حسب ضرورت و هرگاه که لازم شد با نظریه های مختلفی که به کارمان می آید مواجه می شویم. 

 شیوه های دیگری نیز وجود دارد... 

+ نوشته شده در  ساعت 9:19  توسط محمد رضائی  | 

یکی از خاستگاه های انتقادی و رهایی بخشی مطالعات فرهنگی را باید در تحولی پاردایمی در نگاه معرفت شناسانه به نسبت میان دانش های انسانی با زندگی ابناء بشر جستجو نمود.منظورم از تحول پاردایمی معرفت شناسانه ناظر بر تمایزی است که به تبعیت از ریچارد لی (2007)میان حقیقت و ارزش می توان ایجاد کرد.این البته تمایزی اخیر نیست.حداقل رد آن را می توان تا روشنگری و پیدایش علوم جدید دنبال کرد.حقیقت مبنای شکل گیری دسته ای از دانش ها شد که در اصطلاح، «علوم»نام گرفتند.و ارزش، خاستگاه شکل گیری علوم انسانی شد.اولی قائم به سنتز نیوتنی استقراءگرایی و تجربه گرایی بیکنی از یک سوو قیاس گرایی و عقل گرایی دکارتی از سوی دیگر است که رویکردهای نظری و رویه های روش شناختی مسلط را در علوم بنیان گذاشت و از این رو جدایی میان علوم دقیقه و علوم انسانی را مجسم ساخت. (ریچارد لی، 2007)

این در حالیست که علوم انسانی درگیر دنیای آشوبناک، امپرسیونیستی و غیرقابل پیش بینی ارزش ها شد.کاری به دعوای مشهور معرفت شناسی و متدولوژیک میان اصحاب وحدت روش و اصحاب علوم فرهنگی که در تاریخ شکل گیری جامعه شناسی یا به عبارت دقیق تر علوم اجتماعی نداریم.که البته در جای خودش بحثی جذاب و شنیدنی است.چیزی که در اینجا برای ما موضوعیت دارد تکوین مطالعات فرهنگی در متنی از سلطه برخی علوم اجتماعی است که در تلاش برای یافتن جایی میان علوم و علوم انسانی، بیشتر گرفتار خصلت های خشک و عقل گرایانه علوم دقیقه شدند.نمونه بارز چنین علومی، جامعه شناسیست که به گفته استوارت هال، مطالعات فرهنگی تا حد زیادی در واکنش به آن شکل گرفت.

 

فارغ از این که در معرفت شناسی طرفدار حقیقت باشیم یا ارزش، دانش های انسانی حاصل از آنها ادعای نقد داشته و خود را عاملی برای بهبود زندگی انسانی میدانند.این موضوع تا آنجا که به روشنگری و دانش های وابسته به آن نظیر جامعه شناسی بر می گردد کاملاً آشکا و واضح است.واژه پوزیتیویسم دقیقاً ناظر بر این جنبه از دانش های مدرن حقیقت محور است. اما همان طوری که می دانیم این دانش ها ما را در وادی عقلانیت ابزاری محض رها کرده و امید به اثربخشی رویه ها و نظریه های آن به شدت مورد نقد واقع شده است.در این مورد نقدها و بحث های هابرماس به اندازه کافی راهگشاست.

این خصلت مثبت گرایانه دامن مارکسیسم کلاسیک را نیز فراگرفته به گونه ای که خصلت های انتقادی آن را مضمحل ساخت. در واقع جریان اصلی مارکسیسم گرفتار نوعی ذات گرایی بود که از همان ابتدا تلاش برای بنیان نهادن جامعه ای رهاتر را با شکست مواجه می ساخت.نسخه های ارتدکس، ساختارگرا و علمی نمونه هایی از جریان های مایوس کننده مارکسیستی اند.

در چنین زمینه ای است که امید برای بهبود زندگی در قالب نظریه هایی نمودار می شود که به جای تعقیب حقیقت خود را مصروف مبنای دیگری ساختند که مبتنی بر ساختارهای شناختِ ارزش محورند. دهه 60 به بعد دوره ای است که ساختارهای مسلط شناخت مورد پرسش قرار گرفت.پدیده های بسیاری اتفاق افتاد که آرایش مرجح دیسیپلین های علوم اجتماعی را به چالش کشیدند (ریچارد لی 2007:14).این دوره ای است که گاه از آن به دوره بحران علوم اجتماعی نیز یاد می شود.ظهور مطالعات فرهنگی را می توان در متن چنین تحولاتی مورد بررسی قرار داد.تا آنجا که به علوم اجتماعی و علوم انسانی مربوط است توجه به ارزش در متن تلاش های نظری قرار گرفته است.این تغییر توجه هم نظری و هم متدیک است.در بعد نظری نقد مفصلی از این زاویه بر دانش های حقیقت مدار وارد شده است. مهمترین ادعای این گونه دانش ها بی طرفی است که در دانش های ارزش محور متحول می شود.اساسا در اینجا دانش ها همواره سویافته و به تعبیری سیاسی اند.از حیث روش شناختی، دانش های ارزش محور از آنجا که به دنبال قانون نبوده، روش های مبتنی بر «تجربه»را مورد تاکید قرار می دهند.نمونه بارز این شیوه مطالعاتی را می توان در کارهای اولیه مطالعات فرهنگی (آثار هوگارت، ویلیامز و تامپسون)دید که طی آن «روش های ادبی به منظور خوانش متن اجتماعی» به کار گرفته شد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:39  توسط محمد رضائی  | 

مطالعات فرهنگی در خاستگاه خود با تکیه بر اندیشه های انتقادی چپ مبنای جدیدی را برای حرکت به سوی جامعه ای بهتر یا به تعبیر گروسبرگ «انسانی تر» فراهم ساخت. اما هرچه از خاستگاه دورتر می شویم و به زمان های اخیرتر می رسیم به نظر می رسدکه این شاخه از دانش لبه انتقادی خودش را از دست داده و به وضعیتی دچار می شود که من از آن به«روند مسلط رام شدن مطالعات فرهنگی» یاد می کنم. اگر بپذیریم که اساساً اندیشه های انتقادی با سیاست های رهایی بخش خود از هم متمایز می شوند حال سوال این است که امروزه مطالعات فرهنگی با کدام سیاست رهایی بخشی به دنبال بهینه سازی و انسانی تر ساختن زندگی است؟ اجازه می خواهم در چند یادداشت به برخی از محدودیت ها و امکان های مطالعات فرهنگی برای سیاست های رهایی بخش اشاره کنم. لذا سعی خواهم کرد تا نشان دهم:الف ـ ظهور مطالعات فرهنگی حاصل تغییر در معرفت شناسی حاکم بر گستره علوم اجتماعی اخیر بوده است. پیرو این تغییر، نوع نگاه به دانش های مربوط به جامعه و مناسبات انسانی تغییرات و تاکیدات جدیدی پیدا کرد. ب ـ طی  این تغییرات برخی رویکردهای در حاشیه، به درون متن کشانده شدند، نگاه انتقادی و رهایی بخش به زندگی های انسانی و اعتقاد به توانمندی های فرهنگ در بهبود این مناسبات شدت پیدا کرد. ج ـ اما داستان این سفر، پیچیده و سرشار از ناسازه هایی است که گاه آدمی را امیدوار و گاه با یاس و نامیدی همراه می سازد. بنابراین، این پرسشی مهم در این نوشتار خواهد بودکه مطالعات فرهنگی به منزله جلوه ای از این تحولات، پس از ظهور، چگونه توانسته سیاست انتقادی و رهایی بخشی اش را به پیش ببرد؟ ظرفیت ها و محدودیت های این شاخه از دانش برای تحقق دانشی انتقادی و سیاستی رهایی بخش و بالاخره، نسبت آن با جامعه ایرانی کدام است؟

+ نوشته شده در  ساعت 14:8  توسط محمد رضائی  |