تفاوت نگاه و برخورد ما با علوم مختلف در ایران در نوع خود جالب است. منظورم نوع تلقی حاکم در بین سیاستگذاران و صاحبنظران ایرانی در قبال مسئله بومیسازی دانش و علم است. مسئله از آنجا آغاز میشود که دانش غربی هم بد است و هم خوب. منظورم این نیست که هر پدیدهای خاصه مصنوعات انسانی دو وجهی اند. منظورم این است که موضعی دوگانه در قبال علوم غربی دیده میشود. علوم فنی و مهندسی و پایه و مانند اینها خوباند. تلاش فراوان سیاستگذاران علم و تکنولوژی دراین زمینه خود گواه این رویکرد است. در کسب چنین تکنولوژی و دانشی نباید از هیچ تلاشی غفلت کرد. استراتژی ها عموماً متمرکز بر مهندسی معکوس و کسب آخرین یافته ها با دقت ویژه است. اما وقتی صحبت از علوم انسانی میشود به یکباره نگاه ما به غرب دگرگون میشود. غرب به موجود عجیبی تبدیل میشود که همه یافتههای آنها گمراه کننده و از مصادیق دانشهای ضالهاند. از همین جاست که فکر میکنم دو نوع تعبیر نسبت به بومیسازی علم در ایران وجود دارد. بومیسازی به معنای اخذ تمام و کمال دانش و تکنولوژی غربی و احتمالاً قرار گرفتن در متن تحولات این دانشها و بومیسازی به معنای طرد کلیه دانشهای علوم انسانی غربی به منظور بنیان نهادن طرحی دیگر و نو. اصل بحث من این است که از این حیث دانش علوم انسانی فرقی با علوم دقیقه غربی ندارد. رسیدن به مسیرهای جدید و احتمالاً بومی راهی جز آموختن این دانشها و به تعبیری مهندسی معکوس آنها ندارد. با این نگاه تکفیر این گونه دانشها که امروزه باب شده موضوعیت نخواهد داشت.
امروز روز معلم است. روزی که عموماً مردم به یاد شمعهایی میافتند که همیشه در حال سوختناند. انگار همه پذیرفتیم که شمع چارهای جز سوختن ندارد. این همان طبیعت ثانویه ماست. گویی کاری از دست هیچیک از ما بر نمیآید. همه ما پذیرفتیم که یک روز، و فقط یک روز یاد شمعهایی بیافتیم که در حال سوختناند. راستش رو بخواهید از این واژه شمع متنفرم. اساساًً از هر چیز و کسی که میسوزد و منتظرست که دیگران برایش مرثیهسرایی کنند متنفرم. به نظر من چنین شمعهایی در خیالاتی به سر می برند که آنها را از واقعیت زندگی روزمره جدا میکند.
ادامه مطلب
در چند یادداشت قبلی به برخی امکانهای مطالعات فرهنگی برای ارائه نظریهای انتقادی پرداختم در ادامه به محدودیتها آن نیز اشاره میشود.
پراکندگی و تشویش دیدگاه ها
یکی از محدودیت های مطالعات فرهنگی در نقد سوکال از آن نمود یافته است. اعتقاد بر این است که مطالعات فرهنگی نوعی شیادی روشنفکرانه است. به نظر سوکال مطالعات فرهنگی «فقط تکثیر اندیشه های مشوش و بی معنی نیست بلکه تکثیر نوع خاصی از اندیشیدن مشوش و بی معناست. اندیشه ای که واقعیت را انکار می کند و ...هر چند ممکن است در پاره ای اوقات وجود آن را بپذیرد اما نقش آن را ناچیز می شمارد.» (سوکال، ؟)
در صدد دفاع از نقد سوکال و یا به دنبال طرد کامل آن هم نیستم. در این نقد برخی حقایق مهمی نهفته است که اساساً مطالعات فرهنگی به منزله نظریه ای انتقادی را به چالش می کشد.
ادامه مطلب