حاصل چنین رویکردی در مطالعات فرهنگی تاکید بر مفهوم بازنمایی، مطالعات رسانه و ایدئولوژی است. تا آنجا که مطالعات فرهنگی را گاه مطالعات ایدئولوژی نیز خوانده اند . از این منظر، مطالعات فرهنگی امکان های زیادی را پیش روی نظریه انتقادی می نهد. جان مایه بحث مطالعات فرهنگی در این مورد، همان طور که تونی بنت گفته «طبیعت زدایی»[2] از اموری است که به نحوی ایدئولوژیک، طبیعی پنداشته می شوند. این نوع نگاه به فرایند تولید شناخت در ادامه سنت نظری انتقادی محسوب می شود که در نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت و اندیشمندانی چون لوکاچ دیده می شود. در این سنت نیز شناخت معتبر ابزاری برای گسستن از طبیعت ثانوی[3] تصور می شود. نتیجه مستقیم این نوع شناخت انتقادی در پاره ای اوقات به منزله کمک رساندن به گروه های حاشیه ای در جامعه است تا وضع موجود را اموری طبیعی ندانسته و به آنها امکان دخالت و تغییر امور را می دهد.
اما مطالعات فرهنگی خود را محدود به سیاست های نظری و انتقادی نومارکسیسم، مکتب فرانکفورت و حتی نوآوری های مفهومی هابرماس نمی سازد. دلایل بسیاری برای این تفاوت وجود دارد که ورود به آنها از حوصله این بحث خارج است.
مرکزیت سیاست بازنمایی و سیاست فرهنگی
مطالعات فرهنگی برنامه های سیاسی متنوعی را در دستور کار دارد. یکی از مهمترین این برنامه ها که امکانی برای مطالعات فرهنگی انتقادی است، توجه به سیاست فرهنگی به معنای جایگاهی است که تولید و مبارزه بر سر قدرت در آنجا رخ می دهد . سیاست فرهنگی در مطالعات فرهنگی با مفهوم بازنمایی، نقد ساختارهای تولید دانش و برابری گره خورده است. همان طور که میدانیم، بازنمایی به دو معنای کلی است: هم بار معنایی نشانه شناختی و هم سیاسی دارد. در برداشت اول به معنای ارائه تصویری معین از واقعیت بر اساس قراردادی مشخص است. این مفهوم در برداشت سیاسی اش، به معنای نمایندگی است که طی آن کسی یا گروهی نماینده، سخنگو یا تصمیم گیرنده کسی یا گروهی دیگر می شود.(استوارت هال مقاله بازنمایی....)
تا آنجا که به بازنمایی مربوط است مطالعات فرهنگی هدف ساده ای دارد: «شناسایی فرایندی که طی آن قراردادهای معینی به نحوی نظام مند انتخاب می شوند تا جهان اجتماعی را بازنمایانند و از این رو، فهم شیوه هایی است که در آن این بازنمایی ها در عوض، نماینده [معرف] نقطه نظر برخی و نمایش غلط نقطه نظر برخی دیگر است. فرض بنیادی مطالعات فرهنگی این است که نمایش غلط[4] یا عدم نمایش، شکلی از نابرابری را پدید می آورد که مطالعات فرهنگی این امکان را پیدا می کند تا در توصیفات خود از جامعه به آن بپردازد و با آن مبارزه کند. بنابراین، مطالعات فرهنگی پروژه ای خاص و تاریخی علیه نابرابری های نوظهور و مبارزه بر سر عدالت است.
خاص بودگی پروژه مطالعات فرهنگی برای رسیدن به عدالت را باید در حوزه های جدیدی جستجو کرد که مطالعات فرهنگی آنها را گشوده است. از این حیث مطالعات فرهنگی نه فقط از سلف مارکسیستی خویش بلکه از نظریه های اخیر عدالت نیز متمایز می شود. مطالعات فرهنگی ضمن به رسمیت شناختن و بدیهی پنداشتن اهمیت «عدالت توزیعی و سیاست حقوق» فضای جدیدی را می گشاید که در قالب به رسمیت شناخته شدن فرهنگی [5] مطرح می شود. این مفهوم همبسته مفهوم بازنمایی است. در ادامه به این مهم پرداخته می شود.
ایلوز به خوبی نسبت دو مفهوم بازنمایی و عدالت را در قیاسی که میان نظر مارکس درباب استثمار و مفهوم بازنمایی در مطالعات فرهنگی ایجاد کرده نشان داده است.
برداشت انقلابی مارکس ... نشان داد... که فراتر از قرارداد کار (که [ظاهراً] متعهد به برابری صوری میان دو طرف است) رابطه ای استثماری اما در عین حال واقعی وجود دارد که از رهگذر آن مالک ابزار تولید در واقع نیروی فیزیکی کارگران را مالک می شود و به این ترتیب، [محصول] کار وی را به یغما می برد. مطالعات فرهنگی نیز تعبیری مشابه دارد: مطالعات فرهنگی نشان می دهد که ایماژهای ما از خودمان توسط دیگران تصاحب می شود. [در واقع، صاحبان ابزارهای تولید فرهنگ] می توانند این ایماژها را به استثمار کشیده و به این ترتیب، شأن و منزلت و آزادی مان را به یغما برند.
همان طور که می دانیم، مارکس در نظریه کار بیگانه فرایندی را توصیف می کند که طی آن چهار بعد اساسی ازخودبیگانگی رخ می دهد. به طور کلی، این مفهوم بر فرایندی اشاره دارد که انسان کنترل خود بر امور را از دست می دهد. در مطالعات فرهنگی نیز می توان ادعا کرد که ایماژهایی که مورد سوءاستفاده [6] واقع می شوند استقلال ما را تهدید می کنند و عزت نفس ما را به مخاطره می اندازند . این برداشت در مطالعات فرهنگی وابسته به مفهومی از دسترسی به ابزارهای بازنمایی گروه های مختلف در جامعه است. در اینجا نیز دعوای همیشگی تاریخی دیده می شود: دعوا و کشمکش میان دارا وندار. اما این بار دعوا بر سر ابزارهای تولید مادی نیست بلکه ابزارهای بازنمایی، موضوع کشمکش اند. گروه هایی که به این ابزارها دسترسی دارند چه بسا بازنمایی ناشایستی از گروه های فاقد دسترسی ارائه کنند یا اساساً ایماژهای آنها را از نظر دور دارند.
زمانی که بحث ابزارهای بازنمایی در میان است، آرمان مطالعات فرهنگی می تواند استیفای حقوق همه شهروندان برای دسترسی به امکان های ساخت و عرضه ایماژهای آنها باشد. در واقع، «عدم توانایی در تکوین و شکل دادن به ایماژهای خود، به معنای محروم ساختن فرد از خودش است که در عوض، محنتی اجتماعی و واقعی را ایجاد می کند.» از این روست که بازنمایی، ما را به قلب مناسبات تحریف شده ای می برد که «ارزش افزوده ای را برای کسانی به وجود می آورد که ابزارهای بازنمایی را در اختیار دارند.»
متن گرایی مطالعات فرهنگی را باید از این زاویه مورد بررسی قرار داد. عموماً مطالعات فرهنگی با این انتقاد مواجه است که به شدت متن گرا، و از این رو «دکوراتیو» است. به این معنا که به جای پرداختن به سیاست واقعی همه همّ خود را مصروف رمزگشایی متون نموده است. اما طرفداران مطالعات فرهنگی با تکیه بر اهمیت زبان در زندگی روزمره به این نتیجه می رسند که سیاسیت هویت، بخش مهمی از مبارزات امروز را تشکیل می دهد. از همین زوایه، ایلوز پاسخی درخور به نقد سوکال فراهم می سازد مبنی بر این که چپ جدید فاقد بنیان های معرفتی و اخلاقی مشخصی است و لذا دچارسستی و ضعف است. ایلوز استدلال می کند که این درست است که چپ جدید نمی تواند دعوی سیاسی اش را با تکیه بر بنیان هایی مشخص توجیه کند ـ دعاوی مطلقی درباب حقیقت و اخلاق ـ اما پراکسیس ِ مطالعات فرهنگی نشان داده است که کنش سیاسی نیازی به بنیان های سیاسی مطلق ندارد و فقط استدلال و احتجاج بهتر و مبارزان مقید و متعهد کافیست .
مشکل دیگر مطالعات فرهنگی و اساساً چپ نو در مبارزات سیاسی اولویت بندی و رتبه بندی محنت ها و رنج های گروه های مختلف انسانی است. چپ قدیم راه حل داشت. معیار همه درد و رنج های طبقات فرودست جامعه دسترسی نابرابربه ابزارهای تولید است. ایلوز البته در این جا نیز استدلال هایی را مطرح می کند. به نظر وی در مطالعات فرهنگی و جنبش های ملهم از ان درک و فهم وسیع تری از رنج و محنت وجود دارد که کمتر ساخت یافته اند. به عقیده وی محنت حاصل از تکوین خود افراد در وضعیت های نابرابر و سویافته کمتر از رنج و عذاب حاصل از استثمار اقتصادی نیست. وی در اینجا به نظریه عدالت جان رالز (1999) متوسل می شود که بر فهرستی از چیزهایی تکیه دارد که آنها را کالاهای اولیه [7] می خواند. این ها کالاهایی هستند که برای زندگی بیشتر مردم، فارغ از این که چه هویت یا درکی از زندگی دارند، لازم است. در صدر چنین فهرستی عزت نفس [8] دیده می شود. عزت نفس
احساس خود فرد، از ارزش اوست، عقیده استوارش مبنی بر این که درک وی از خیرش، برنامه اش برای زندگی ارزش پیگیری دارد. ...عزت نفس به اطمینانی اشاره دارد که فرد به توانایی اش دارد، تا آنجا که در چارچوب قدرت شخص است که نیاتش را عملی سازد. با این تعبیر، مطالعات فرهنگی پروژه ایست که از نوعی جامعه عادلانه دفاع می کند که در آن هر فرد توانایی انجام برنامه های زندگی اش را دارد.
چه بسا، عزت نفس، به تعبیری که در بالا آمده است، در جامعه ای که در آن سیاست معنا، سیاست بازنمایی و سیاست هویت گرفتار عدم توزیع عادلانه ابزارهای بازنمایی است با خطراتی مواجه است. در چنین جامعه ای سیاست رهایی بخش نمی تواند معطوف به تجدید بنای برابری در منابع مادی باشد بلکه تاکید بر تجدید بنای شأن و منزلت افراد است. چون شأن، مبتنی بر ایماژی است که هر فرد از خودش دارد و این ایماژ که از طریق فرایندهای بازنمایی در جامعه شکل می گیرد می تواند به نحوی تحریف شده شکل گیرد.
[1] هال در مقاله میراث های ... به این موضوع اشاره کرده که متفکرين مطالعات فرهنگي به گونهاي عمل کردند، که گويي روشنفكران ارگانيك بودهاند يا اميدوار بودند كه روزي اين گونه شوند.
[2] De-naturalizing
[3] لوکاچ طبیعت ثانوی را ....
[4] Mis-representation / non-representation
[5] Cultural recognition
[6] misappropriated
[7] Primary good
[8] Self-respect