غفلت از امر اجتماعی
برخلاف جريانهاي فكري مسلط در جامعهشناسي آمريكايي، ميتوان گفت كه مطالعات فرهنگي نوعي چرخش متني يا، بهتر بگوييم، چرخش نشانهشناختي را صورت داده است (مقايسه كنيد با هال، ؟، ترنر، ؟). در مطالعات فرهنگي، واقعيتهاي اجتماعي حوزهاي متشكل از معناها و نشانهها و متنها محسوب ميشوند. موضوع تحليل هر چه باشد (برنامههاي تلويزيون، فيلمها، رمانهاي عاشقانه، مُد يا كنشهاي اعضاي خُرده فرهنگها) «امر اجتماعي» همواره به مثابة متن مطالعه ميشود.
کریس بارکر (؟؟؟) متن گرایی مفرط در مطالعات فرهنگی را یکی از مسائل مهم در این حوزه مطرح می کند. به اعتقاد وی، در مطالعات فرهنگی«بررسي فرهنگ را اغلب با نوعي كشف معاني يكسان گرفتند، معاني كه به نحوي نمادين و از طريق نظامهاي دلالت گر توليد ميشوند كه همانند "زبان عمل ميكنند"... چنين چرخشي، همچنين متضمن نوعي ضايعه ـ يا حداقل بصيرتي ناقص ـ است.» چون در نتیجه چنین رویکردی، «از يك سو غلبه تحقيقات زبانشناختي در مطالعات فرهنگي، خطر اولويت دهي صرف به مطالعة متون را در پي دارد و ...از سوی دیگر، ... [این حوزه] در مطالعه عملكردهاي زبان به قدر كافي به زندگي روزمرة کنشگران جهان اجتماعي نميپردازد.» اينها بخشي از معضلاتياند كه بهواسطه اشتغال مطالعات فرهنگي به زبان ايجاد شده است. «به هر حال، تأكيد بيش از حد بر تبيينهاي ساختارگرايانه و پساساختارگرايانه از دلالت به اين امر منجر شده است كه مطالعات فرهنگي زبان را به منزله «شيء» يا «سيستم» شئيواره سازد. بهتر است زبان را علائم[1] و صداهايي درك كنيم كه آدميان از آن براي هماهنگي كنش و دستيابي به اهداف خود استفاده ميكنند... استعارة فرهنگ به مثابه «شبه زبان» استعاره جالبي است. با وجود اين، چيزهاي ديگري نيز وجود دارد كه بايد از رهگذر توصيف فرهنگ بر حسب آرايشهاي مكاني[2]، امور عادي شده[3] و رويهها به چنگ آورد. اين گونه نيست كه فقط زبانْ همواره در كردارها تجسم يابد بلكه همه كردارها دلالتگرند. هيچ لايه خاصي از كردارهاي دلالتگر به معناي دقيق كلمه وجود ندارد.» از این رو، وی از «خطر تعينگرايي متني» یاد می کند. «به اين معنا كه، جايگاه سوژة متني[4] غيرقابل تمايز از سوژههاي سخنگو[5] و [حتي] شکل دهندة آنها پنداشته ميشوند. در اينجا سوژة عمل كننده و سخنگوي متجسد از نظر دور مانده است.» تسلط نظريه نشانهشناسانه بر قابليتهاي زباني افراد و خطرات آن در بحث سیدمن (؟؟؟) هم مورد اشاره قرار گرفته است. نتیجه چنین وضعیتی تمرکز بر رمزگان و متون در ازاي توجه به سوژههاي سخنگو است. [6]
بخش عظیمی از این نقد را می توان در قالبی دیگر دید: بسیاری از منتقدین مطالعات فرهنگی معتقدند که در این حوزه برای فهم مکانیسم قدرت، سرکوب وستم، منزلتی مرجح به فرهنگ داده شده است. میدان های سیاسی، اقتصادی و مهمتر از همه امر اجتماعی مورد غفلتی شدید واقع شدند. بیان دیگر این نقد «کسوف امر اجتماعی» (برنن وود؟؟) در مطالعات فرهنگی است. مطالعات فرهنگی از این حیث متهم به نوعی متن گرایی است که اعتنایی به زمینه ندارد. این گونه است که بسیاری از موضوعات نظریه انتقادی و عدالت طلبانه نظیر مطالعات قشربندی به کنار نهاده می شود.
تمایل زیاد مطالعات فرهنگی به ویژه در آمریکای شمالی به ترجیح متن بر زمینه، و زبان بر مناسبات مادی قدرت و روابط گفتمانی بیرون از چارچوبی که در درون آن معنی سیاسی ایجاد می شوند این خطر را در پی دارد که فرایندهای شئی وارگی و ایزوله شدن بازتولید شود. همان طور که ژیرو (؟) اشاره کرده است، نباید سیاست را امری صرفاً نمادی ببینیم بلکه باید آن را به زمینه های اجتماعی الصاق کرده و در پیوند با مبارزه جمعی بر سر شناخت، منابع و قدرت درک کنیم. ترنر و روژک (؟) در ادامه چنین نقدی است که مطالعات فرهنگی را نوعی «جامعه شناسی دکوراتیو» می نامند. این شیوه مطالعات فرهنگی به اعتقاد اینگلیس (؟) نوعی تحلیل هرمنوتیکی پسا گیرتزی است که همه چیز را به متن تقلیل می دهد. همین امر مانع از آن می شود که مطالعات فرهنگی بینشی تاریخی اختیار کند. لذا قادر نیست در تحلیل پدیده های فرهنگی زمینه تاریخی آنها را مورد توجه قرار دهد ( روژک و ترنر، ؟). اینگلیس از موزلیس (1995) نقل می کند که مطالعات فرهنگی حول برداشتی تک بعدی از امر فرهنگی فعالیت می کند و از این رو نمی تواند تاثیر متقابل ساختارهای اجتماعی و کنش های اجتماعی را تحلیل کند.
استوارت هال (میراث ها... ) نیز از چنین نقدی آگاه است. وی طرح این بحث ها را آزارنده می داند. «با وجود اين، بحثهاي آزارندهاي در جريان است مبني بر اين که متنمند شدن فراگير گفتمانهاي مطالعات فرهنگي تا اندازهاي قدرت و سياست را اموري صرفاً مربوط به زبان و متن ميداند.» اما، هال به این موضوع اشاره دارد که «... گمان نميکنم مسائل قدرت و امر سياسي هميشه و به اجبار چسبيده به بازنمايياند، بلکه آنها همواره مسائلي گفتمانياند. با اين همه، هميشه شيوههايي وجود دارد که قدرت را همچون دالّي شناور و سيال بر ميسازد؛ دالي که اَعمال و ارتباطات فرهنگ و قدرت را روي هم رفته از هر گونه دلالتگري تهي ميسازد. اين همان لحظه پر خطر نهادمند شدن مطالعات فرهنگي در جهان حرفهاي زندگي دانشگاهي آمريکايي است که به خوبي پا گرفته و بينهايت پرطمطراق و با منزلت است.»
رویکرد متن گرا در مطالعات فرهنگي سبب شده تا امر اجتماعي عميقاً فرهنگي تلقی شود، يعني متشكل از معناها و نشانههايي است كه برحسب تفاوت و همساني در كنار هم قرار گرفتهاند. ابژهها و رفتارها سرشار از معناهايي هستند كه براساس يك سري رمزگان منظم شدهاند؛ وظيفة محقق برملا كردن پيوند و انسجام اين رمزگان از طريق كشف طرز عمل و اجزاي نمادين آنهاست (نگاه كنيد به هال، ؟؛ فيسك، ؟؛ هارتلي، ؟ ). نتیجه آن که فرهنگ به قدری وسیع تعریف می شود که تمایز میان فرهنگ و جامعه از بین می رود (نگاه کنید به ویلیامز ؟).
خطر مهم متن گرایی مفرط در مطالعات فرهنگی این است که در کارآمدی این نظریه به منزله نظریه ای انتقادی اشکال ایجاد می کند. در واقع ما در این جا، متن گرایی را از محدودیت های نظریه انتقادی قلمداد می کنیم. در اغلب نظریه های انتقادی رجوع به واقعیت یکی از مبانی اصلی برای تعیین معیار نقد محسوب می شود. مطالعات فرهنگی باید از این دوگانه واقعیت/متن خود را رها سازد.
[1] . Marks
[2] . Spatial arrangements
[3] . Routines
[4] . Textual subject
[5] . Speaking subjects
[6] البته شایان ذکر است که تحليل جامعه به مثابة متن لزوماً به معناي ناديده گرفتن مسايلي همچون قدرت، سركوب، مقاومت و عامليت نيست. اعتقاد بر اين است كه متون واجد معاني گوناگون و متناقضي هستند. متون به رغم آنكه ميتوانند بازنماياننده ايدئولوژيهاي حاكم باشند (كه عمدهترين كاركرد آنها طبيعي جلوه دادن نابرابريهاست) اما معاني متناقض نهفته در آنها به خوانندگان ـ مخاطبان، تماشاگران، توليدكنندگان و مصرف كنندگان متون ـ امكان ميدهد در برابر ايدئولژيهاي حاكم مقاومت كنند يا اين معناها را به شيوههاي ديگري تفسير نمايند. همچنين، همان طور كه بسياري از تحليل گران فرهنگ متذكر شدهاند، خوانندگان يا تفسيرگران متون داراي هويتها و منزلتهاي اجتماعي گوناگوني هستند كه قرائتهاي متفاوت و گاهي مخالف از متون را سبب ميشوند. افزون بر اين، در مطالعات فرهنگي متون به هيچ وجه قلمروهايي فرو بسته محسوب نميشوند بلكه همواره در ارتباط با ساير متون ـ يعني همان اصل بينامتنيت ـ و نيز در ارتباط با كنشهاي اجتماعي و تضادهايي (جنسي و طبقاتي و غيره) تحليل ميگردند كه هم در توليد متون ذي مدخلاند و هم از متون تاثير ميپذيرند (به نقل از سیدمن ).
